بازم مثل هر دفعه رفت سفر !!!
اونم واسه یه هفته که مطمئنا مثل یه قرن میگذره !(!)!!!
اما ایندفعه من عاشقترم ! امروز شک نداشتم که یه جورایی بهم علاقه داره . اما هنوز دچار تردیده !! به هزار زبون سعی کردم بهش نشون بدم دوستش دارم . ![]()
خدایا !! میشه جملات منو واسش ترجمه کنی ؟!! ![]()
راستی خدا جونم ! مواظب مسافر من باش !! نذاری یه وقت بهش سخت بگذره ! ![]()
به تو سپردمش.![]()
وقتی کنارمه ، ... تو دنیا هیچ غم و غصه ای ندارم .
انگار همه شادی ها با اون یکی شده که وقتی هست ، همهء شادی ها در مقابلش کم میارن و نشاطشون رو با شرمندگی پس میزنن .
هنوزم یادم نمیاد چطور شد توی قلب فسُردهء من راه پیدا کرد . آخه قرار بود دیگه هیچکسی توش راه پیدا نکنه تا به وقتش که رسما یکی بشه صاحبخونهء قلبم ! بخدا خیلی مواظب بودم ! سخت گرفتم و بی خیال خیلی ها شدم ! ![]()
از قشنگترین گفته ها و محبت ها چشم پوشیدم و از جذاب ترین خنده ها و نگاه های سرشار از عشق دوری کردم . اما عجیب شرارت وجود محبوب ، وجودمو لبریز کرده !! ![]()
آخ محبوبهء من ، محبوب ، محبوب !!! ... چقدر به لب آوردن اسمت سخته! ![]()
دوستت دارم و نمیدونم چرا به زبونم نمیاد اینو بهت بگم !
بهت نیاز دارم و نمیدونم چطور اینو بهت ثابت کنم ! میخوام تا ابد همراه من باشی و نمیدونم چطور ، این رو ازت بخوام ! ![]()
همیشه فکر میکردم بیان دوستت دارم ساده ست ! فکر میکردم قدرتش رو دارم که اینو به محبوبه م بگم ! اما حالا ... ![]()
کاش ترسم بمیره و یه روز شجاعت رخنه کنه تو وجودم و با جسارت بهت بگم " بدون تو میمیرم ! "
همیشه رابطه ها مثل هم نمیشه . تفکرات مثل هم در نمیان و محبت ها به یک شکل تبادل نمیشه . کاش محبوبهء من اینقده در ابراز محبتش سخت گیر نبود ! ![]()
یعنی روزی میرسه که بهم جمله ای رو که منتظرم بزنه ؟! خدایا !!!...
اون روز اصلا هست ؟! ![]()
چند روزی هست که بی حالم . یه شب که خیلی تب کرده بودم ، دلم میخواست پیشم بود و نوازشم میکرد !!! خدایا چرا اینقده از من دوره ؟! ![]()
گاهی دلم میخواد با صدای بلند اسمشو صدا بزنم ! اما ...
دلم براش تنگ شده
. میدونم خیلی این روزا بهش خوش میگذره . واسش خوشحالم !
اما خب ، به من سخت میگذره ! ![]()
وقتی نیست حس میکنم دور و برم خیلی خلوته ! حس میکنم بدون شیطنت هاش ، بدون نیش و کنایه هاش زندگیم بی رونقه !
دلم اونقده واسش تنگ شده که شب ها از خواب میپرم
اما جز تاریکی و تنهایی هیچی تو اتاقم نیست که آرومم کنه !
هیچی ... حتی نگاهش !!! ![]()
هروقت میبینمش دلم میخواد فقط واسم حرف بزنه . اونقدر عمیقه کلماتش که توش غرق میشم و چقدر از این غرق شدن لذت میبرم !
نمیدونم خودش میدونه که اینطور فهمیده حرف میزنه یا نمیدونه . ![]()
جدیدا شده عین خودم و خیلی ناز میکنه !
بر عکس اون ، خیلی دوست دارم نازشو بکشم
البته اگه بذاره
. خداییش کم عشوه های منو تحمل نمیکنه ، اما گاهی بدجور میزنه تو ذوقم ! ![]()
تا یه چند روزی بازم نمیبینمش . هنوز هیچی نشده دلم واسش تنگ شده . ![]()
خیلی دوستش دارم !
کاش میشد اینو راحت بهش بگم
خجالت نمیکشم . فقط می ترسم !
از اینکه ساده بگه دوستم نداره یا اینکه از سر ترحم همراهم شه و بعدها تنهام بذاره .
خدایا ... چی میشد بهم میگفتی تو دلش چی میگذره ؟! ![]()
احساس خلاء میکنم ! ![]()
حس میکنم با وجود همهء این طراوت و نشاطی که توی وجودم هست ، برای دوست داشته شدن خیلی کمم !
اونقدر کم که هیچ کس جرأت نمیکنه بهم بگه « دوستت دارم » و هیچ چیز از این دردآور تر نیست ! ![]()
حس میکنم دارم نابود میشم و هیچ کس صدای فرو رفتنمو توی مرداب بی کسی نمیشنوه ! حس میکنم اونقدر زبونم واسه بیان تنهایی هام گنگه که کسی قادر به درکش نیست !
خسته شدم از بس که خندیدم و خندوندم ! دلم میخواد گریه کنم و یه نفر بیاد لبخند واقعیمو به لبهام برگردونه !
از مُنجی شدن خسته شدم ! از بیرون کشیدن آدما از غم خسته شدم ! اما تنها راهی که باعث میشه تنهاییم کمتر بشه همینه ! مثل یه ریا میمونه !
اینکه به دیگران کمک کنی تا دیگران دوستت داشته باشن و تنهایی هاتو رفع کنن !
میرسم به همون شعر معروف که میگه :
با صد هزار مردم ، تنهایی ...
بی صد هزار مردم ، تنهایی ...

