تبليغاتX
.:* همـــــــــــــــــزاد تنهایی *:.

 

زدم به سیم آخر و بهش گفتم دوستش دارم . اونم گفت دوستم داره ، اما ...فقط دوستم داره . همین و همین !!

 

حس میکنم دچار خلاء شدم ! حالم از دوست داشتنش بهم میخوره . کاش نمیگفت دوستم داره . کاش نمیگفت مثل من فکر میکنه . کاش نمیگفت واسش با بقیه آدما فرق دارم . کاش نمیگفت منو از همه بیشتر دوست داره ، اما...قصدی برای رسیدن به من و قلب بدبخت من نداره . کاش نمیگفت میخواد منتظر بمونه . کاش نمیگفتم عاشقانه دوستش دارم .

 

یه مدته که هر روز کم و کمتر بهم سر میزنه .  گاهی هم اصلا جوابمو نمیده .  بقول یکی از دوستام ، شاید میخواد با این رفت و آمدهای کمش وابستگی منو به خودش کم کنه . نمیدونه فقط داره وجودمو آتیش میزنه !! چه غلطی کردم که بهش احساسمو خالصانه گفتم  . لعنت به این صداقت !!

 

دوست داشتم مثل خودش بشم . عین خودش بی تفاوت !  اما خیلی سخته   ... اصلا نمی تونم .  وقتی میبینمش ، دست و پاهام میلرزه ! انگار تمام وجودم اسمشو فریاد میزنه . آخ محبوبهء من !!  کاش نمیگفتم بهت اونقد علاقه دارم که شبا از دستت خواب ندارم ، تا دست کم اینطوری منو به امون خدا نسپاری ! ای بی معرفت !

 

با خودت نگفتی له میشم ؟! نگفتی بدون تو حالا باید چیکار کنم ؟  پس چی شد اونهمه علاقه ای که مدام خرجم میکردی ؟! چی شد اونهمه نگاههای معصومانه و دلنشینت که دل از دل من می بُرد ؟!

 

چطوری دلت اومد تو این حال ، تو این شکست وحشتناک ، اینطور ناگهانی رهام کنی ؟!

 

مُرده شور این عشقو ببرن که نذاشت حتی مثل قدیما باهات صمیمی و دوست باقی بمونم !  حالا فقط حسرت اون روزا رو میخورم که خیال میکردی دوستانه دوستت دارم ، نه عاشقانه . اون روزا که واسه موندنم اصرار میکردی و مدام اسممو صدا میزدی که مبادا برم و تنهات بذارم و حالا ...

 

حالا حتی وقتی هستی هم ، خودت رو نشون نمیدی . خودت رو مشغول درس و کارت کردی و نشون میدی کلی کار ریخته سرت . بی رحم !!

 

کاش میشد ازت متنفر بشم !  اما چه کنم که " ناز کردنت هم واسم قشنگه " !

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 16:46 توسط گمشده ای از تو

 

" دلم تنگ میشه ! " این جمله ایه که همیشه به زبونم میاد و بهش میگم و اون میخنده و شاید اصلا نمیتونه درک کنه یعنی دارم از دوریش ذوب میشم !!

 

خیلی وقته که راحت تر میتونم بهش ابراز محبت کنم اما هنوزم مثل قدیما میزنه تو پر و بالم و گاهی وسط این ابراز علاقه مجبورم حرفامو نقض کنم تا یکم حرصش در بیاد !

 

مدام با خودم میگم دارم اشتباه میکنم و محبوبهء من اونطور که باید منو نمیخواد ، که اینطور راحت از من دل میکنه و تن به سفر میده . اما باز با خودم و قلبم که تنها میشم به محبوب حق میدم و واسه خودم دلیل تراشی میکنم .

هر روز دلم در غم تو زارترست

وز من ، دل بی رحم تو بیزارتر است

 

بگذاشتیم ! غم تو نگذاشت مرا

حقا که غمت از تو وفادارتر است

 

خدایا !! ... تنهام نذار که غیر تو هیچکسی رو ندارم که کمک کنه ! اگه این فقط یه تصور واهیه تمومش کن و اگه یه عشق واقعیه به ثمرش برسون که دلم دیگه طاقت شکستن و دوری نداره !

 

خدایا ! کمکم کن !! خواهش میکنم

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:12 توسط گمشده ای از تو

 

بازم مثل هر دفعه رفت سفر !!!  اونم واسه یه هفته که مطمئنا مثل یه قرن میگذره !(!)!!!  اما ایندفعه من عاشقترم  ! امروز شک نداشتم که یه جورایی بهم علاقه داره . اما هنوز دچار تردیده !! به هزار زبون سعی کردم بهش نشون بدم دوستش دارم .

 

خدایا !! میشه جملات منو واسش ترجمه کنی ؟!!

راستی خدا جونم ! مواظب مسافر من باش !! نذاری یه وقت بهش سخت بگذره !

به تو سپردمش.

 

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 18:21 توسط گمشده ای از تو

 

وقتی کنارمه ، ... تو دنیا هیچ غم و غصه ای ندارم .  انگار همه شادی ها با اون یکی شده که وقتی هست ، همهء شادی ها در مقابلش کم میارن و نشاطشون رو با شرمندگی پس میزنن .

 

هنوزم یادم نمیاد چطور شد توی قلب فسُردهء من راه پیدا کرد . آخه قرار بود دیگه هیچکسی توش راه پیدا نکنه تا به وقتش که رسما یکی بشه صاحبخونهء قلبم ! بخدا خیلی مواظب بودم ! سخت گرفتم و بی خیال خیلی ها شدم !

از قشنگترین گفته ها و محبت ها چشم پوشیدم و از جذاب ترین خنده ها و نگاه های سرشار از عشق دوری کردم . اما عجیب شرارت وجود محبوب ، وجودمو لبریز کرده !!

 

آخ محبوبهء من ، محبوب ، محبوب !!! ... چقدر به لب آوردن اسمت سخته!

دوستت دارم و نمیدونم چرا به زبونم نمیاد اینو بهت بگم !   بهت نیاز دارم و نمیدونم چطور اینو بهت ثابت کنم ! میخوام تا ابد همراه من باشی و نمیدونم چطور ، این رو ازت بخوام !

همیشه فکر میکردم بیان دوستت دارم ساده ست ! فکر میکردم قدرتش رو دارم که اینو به محبوبه م بگم ! اما حالا ... 

 

کاش ترسم بمیره و یه روز شجاعت رخنه کنه تو وجودم و با جسارت بهت بگم " بدون تو میمیرم ! "

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 16:33 توسط گمشده ای از تو

 

همیشه رابطه ها مثل هم نمیشه . تفکرات مثل هم در نمیان و محبت ها به یک شکل تبادل نمیشه . کاش محبوبهء من اینقده در ابراز محبتش سخت گیر نبود !

 

یعنی روزی میرسه که بهم جمله ای رو که منتظرم بزنه ؟! خدایا !!!...

اون روز اصلا هست ؟!

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 14:3 توسط گمشده ای از تو

 

چند روزی هست که بی حالم . یه شب که خیلی تب کرده بودم ، دلم میخواست پیشم بود و نوازشم میکرد !!! خدایا چرا اینقده از من دوره ؟! 

گاهی دلم میخواد با صدای بلند اسمشو صدا بزنم ! اما ...

 

دلم براش تنگ شده  . میدونم خیلی این روزا بهش خوش میگذره . واسش خوشحالم !  اما خب ، به من سخت میگذره !

وقتی نیست حس میکنم دور و برم خیلی خلوته ! حس میکنم بدون شیطنت هاش ، بدون نیش و کنایه هاش زندگیم بی رونقه !

 

دلم اونقده واسش تنگ شده که شب ها از خواب میپرم   اما جز تاریکی و تنهایی هیچی تو اتاقم نیست که آرومم کنه !  هیچی ... حتی نگاهش !!!

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 16:23 توسط گمشده ای از تو

 

هروقت میبینمش دلم میخواد فقط واسم حرف بزنه . اونقدر عمیقه کلماتش که توش غرق میشم و چقدر از این غرق شدن لذت میبرم !نمیدونم خودش میدونه که اینطور فهمیده حرف میزنه یا نمیدونه .

 

جدیدا شده عین خودم و خیلی ناز میکنه !  بر عکس اون ، خیلی دوست دارم نازشو بکشم  البته اگه بذاره  . خداییش کم عشوه های منو تحمل نمیکنه ، اما گاهی بدجور میزنه تو ذوقم !

تا یه چند روزی بازم نمیبینمش . هنوز هیچی نشده دلم واسش تنگ شده .

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 9:58 توسط گمشده ای از تو

 

خیلی دوستش دارم !  کاش میشد اینو راحت بهش بگم

خجالت نمیکشم . فقط می ترسم !  از اینکه ساده بگه دوستم نداره یا اینکه از سر ترحم همراهم شه و بعدها تنهام بذاره .

خدایا ... چی میشد بهم میگفتی تو دلش چی میگذره ؟!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 14:59 توسط گمشده ای از تو

 

احساس خلاء میکنم !

حس میکنم با وجود همهء این طراوت و نشاطی که توی وجودم هست ، برای دوست داشته شدن خیلی کمم !

اونقدر کم که هیچ کس جرأت نمیکنه بهم بگه « دوستت دارم » و هیچ چیز از این دردآور تر نیست !

حس میکنم دارم نابود میشم و هیچ کس صدای فرو رفتنمو توی مرداب بی کسی نمیشنوه ! حس میکنم اونقدر زبونم واسه بیان تنهایی هام گنگه که کسی قادر به درکش نیست !

 

خسته شدم از بس که خندیدم و خندوندم ! دلم میخواد گریه کنم و یه نفر بیاد لبخند واقعیمو به لبهام برگردونه !

از مُنجی شدن خسته شدم ! از بیرون کشیدن آدما از غم خسته شدم ! اما تنها راهی که باعث میشه تنهاییم کمتر بشه همینه ! مثل یه ریا میمونه !  اینکه به دیگران کمک کنی تا دیگران دوستت داشته باشن و تنهایی هاتو رفع کنن !

 

میرسم به همون شعر معروف که میگه :

 

              با صد هزار مردم ، تنهایی ...

                                    بی صد هزار مردم ، تنهایی ...

 

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 13:45 توسط گمشده ای از تو